نوشته ها و نقاشی های کودکان ايرانی ( دیروز )


به یاد مهدی آذر یزدی لحظاتی به وی و زندگیش بیاندیشیم...

پیرمرد تنهای قصه‌های خوب، بچه‌های خوب را تنها گذاشت و به خاطره‌ها پیوست.

به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، مهدی آذریزدی که نویسنده‌ی همیشه همراه مردم این سرزمین از سال‌های کودکی‌شان بود، امروز (پنج‌شنبه، 18 تیرماه) در بستر بیماری در بیمارستان آتیه‌ی تهران با زندگی وداع کرد و برای همیشه قلم را زمین گذاشت.

آذریزدی متولد محله‌ی خرمشاه یزد در سال 1301 بود. چند جلد «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» نوشته و «قصه‌های تازه از کتاب‌های کهن» را. از «قند و عسل» شعر گفته و از «گربه‌ی ناقلا» و «گربه‌ی تنبل»، داستان. برای «بچه‌ی خوب»، «مثنوی» سروده و «مجموعه‌ی قصه‌های ساده» را نوشته و البته برای بزرگ‌ترها هم «مثنوی» مولوی را تصحیح کرده است، که می‌گفت، برایش ادعای زیادی هم دارد.

آذریزدی که او را پرتیراژترین نویسنده‌ی تاریخ ادبیات کودک و نوجوان ایران می‌دانند، در مجموع، بیش از 20 عنوان کتاب برای بچه‌ها نوشته است.

پیرمرد تنها در سال‌های پایانی عمر از کنج اتاقش با دیوارهای کاهگلی و انبوه کتاب و سکوت از کوچه پس‌کوچه‌های محله‌ی قدیمی خرمشاه یزد هر از گاهی به تهران و نزد فرزندخوانده‌اش به کرج می‌آمد و دوباره هوای شهر خود را می‌کرد.

بعد از 50 سال زندگی در تهران، به یزد که برگشت، فکر می‌کرد در محیط ساکت و آرام، کارهای نیمه‌تمامش را تمام می‌کند و فکرهایش را برای بچه‌ها روی کاغذ می‌آورد؛ اما زمانی اصلاً دلش نمی‌خواست کار کند.

در دیداری در سال 83 می‌گفت، از وقتی چند سالی به ‌خاطر یک واژه، چاپ کتاب «گربه‌ی تنبل»اش با وقفه مواجه شد، دلسرد شده است. می‌گفت، بنویسد که چه شود؟ دوباره چند سالی معطلی و تغییری ناخواستنی؟!

او شرط کتاب‌خوان شدن را برداشتن ممیزی عنوان می‌کرد.

بزرگ‌ترین لذت زندگی آذریزدی، کتاب خواندن بود و می‌گفت، هراسم از این است که عمرم به ‌پایان برسد و حسرت کتاب‌های نخوانده را با خود به ‌همراه داشته باشم.

در واقع، تنها لذت زندگی‌اش، کتاب خواندن بود و عنوان می‌کرد: سرم را که توی کتاب می‌کنم، مثل یک آدم مست، دنیا روی سرم خراب می‌شود. این تنها لذتی است که می‌شناسم.

کودک سالیان دور هیچ‌گاه مدرسه نرفت و در 54سالگی وقتی برای اولین‌بار یک کلاس درس دید، نتوانست جلو گریه‌اش را بگیرد. مهدی آذریزدی الفبا را از پدر یاد می‌گیرد که موافق رفتن او به مدرسه نبود، پای منبرهای مذهبی بزرگ می‌شود و خسته از قصه‌های تکراری، وقتی بعد از بافندگی، در کتاب‌فروشی مشغول به کار می‌شود، می‌بیند که دنیا از خرمشاه هم بزرگ‌تر است و چند سال بعد، زمان تصحیح «کلیله و دمنه»، متوجه جای خالی این «قصه‌های خوب» می‌شود.

کار بازنویسی‌اش با استقبال مواجه می‌شود. دکتر پرویز ناتل خانلری به مدیر انتشارات امیرکبیر می‌گوید: «کار خوبی است، بگویید ادامه دهد»، و مهدی آذریزدی بعدها فکر می‌کرد کارش خوب بوده است. می‌گفت، اخلاص داشته؛ نه شهرت می‌خواسته و نه پول؛ فقط نوشتن برای بچه‌هایی که کتاب نداشتند، برایش مهم بوده است و برکت کار را به ‌خاطر اخلاصش می‌دانست. شعر «قند و عسل» او هم آن سال‌ها جای خود را باز می‌کند و محمدعلی جمالزاده‌ در سال 46، نامه‌ی بلندی را در تأیید این مجموعه از ژنو می‌نویسد.

پیرمرد قصه‌گو از بعضی کتاب‌های این سال‌ها دل خوشی نداشت؛ کتاب‌هایی که سراسر تصویر است و با یک ورق زدن در کتاب‌فروشی، خواندنش به پایان می‌رسد؛ هرچند می‌گفت، امروز جوان‌های تحصیل‌کرده هم روی کار آمده‌اند؛ کسانی که بچه‌ها را می‌شناسند.

می‌گفت، ‌بچه‌هایی که کتاب‌هایش را می‌خرند، خرج او را می‌دهند و اگر این بچه‌ها نباشند... خدا زیادشان کند (بچه‌ها را)، هرچند حالا بچه‌های فوتبالیست را زیاد می‌کند، کاش کتابخوان‌ها را زیاد کند!

از فوتبال دل خوشی نداشت، همچنان که از مرغ؛ تا جایی که زمانی 180 بیت درباره‌ی «مرغ همسایه» سروده؛‌ اصلاً از صدا خوشش نمی‌آمد...

مهدی آذریزدی که عمرش را برای کتاب گذاشت و کتاب‌هایش را برای بچه‌ها، با گله می‌گفت: این اجتماع جواب مرا نداده است.

راوی «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب»‌ به این موضوع اشاره می‌کرد که دوستان غایب زیادی در سراسر ایران دارد که گاهی یک تلفن‌شان قند توی دلش آب می‌کند؛ اما می‌گفت: الآن زندگی من نباید این‌طور باشد که پول دوا و درمان نداشته باشم. در این سن و سال و با این وضع باید پرستار داشته باشم.

می‌گفت، از زندگی طلب‌کار است و به هیچ‌کس بدهی ندارد. «‌همش خدمت کردم، همیشه صرفه‌جویی کردم و سوختم. هرگز جز مهمانی و این‌جا (خانه‌ی پسرخوانده‌اش)، غذای خوب نخوردم. لباس خوب نپوشیدم. بعضی‌ها به‌خاطر صرفه‌جویی می‌گویند خسیس‌ام؛ اما وقتی درآمد ندارم، صرفه‌جویی می‌کنم. ولی بدنام نشدم، بدی نکردم و الهی شکر!»

او همچنین عنوان می‌کرد: به همه گفته‌ام کتاب بخوانید؛ اما حالا فکر می‌کنم کتاب خواندن برای من لااقل چیزی جز سرگردانی نداشته است. اگر به ‌جای نویسنده شدن، سبزی‌فروش می‌شدم، الآن آرامش و آسایش داشتم!

این نویسنده‌ی پیشکسوت کودکان و نوجوان کتاب‌هایش را به کتابخانه اهدا کرده بود؛ اما علاقه‌اش به کتاب به گونه‌ای بود که ‌500هزار تومان بن کتاب می‌گیرد و ‌506هزار تومان کتاب می‌خرد؛ کتاب‌هایی را که لازم داشته؛ مثل فرهنگ لغت.

نام آذریزدی همیشه همراه است با «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب»... می‌خواسته برای بچه‌هایی که مثل خودش کتاب نداشتند، کاری بکند، که این قصه‌ها را می‌نویسد. اولین جلد مجموعه را سال ‌1335 منتشر می‌کند که با گذشت سال‌ها همچنان مورد توجه است.

مهدی آذریزدی که هرگز ازدواج نکرد، خاطره‌ای را بازگو می‌کرد از سخنرانی در یک دبیرستان دخترانه. آن‌جا به پرسشی درباره‌ی ازدواج نکردنش دو پاسخ داده؛ یکی شوخی و دیگری جدی. شوخی این‌که: من با زن دیوانه نمی‌توانم زندگی کنم؛ چرا که زن اگر عاقل باشد، زن من نمی‌شود! و جواب جدی این‌که: پیش نیامده؛ با استناد به این گفته‌ی آناتول فرانس که پیشامدهای حساب‌نشده‌ی زندگی، خدایان روی زمین‌اند.

آذریزدی تکیه‌گاه سال‌های پایانی زندگی‌اش را از سال‌های ‌1327، ‌1328 داشت. زمانی در یک عکاسی کار می‌کرده و یک پسربچه‌ی هفت، هشت‌ساله‌ی بی‌سواد برای کار آن‌جا می‌رود. وقتی به‌خاطر سواد نداشتن، ناامید از گرفتن کار روی پله‌ها گریه می‌کرده، آذریزدی با پیشنهاد همکارش، او را پسر خود می‌داند. «بهش گفتم پسر من و حالا بچه‌هایش به من می‌گویند پدربزرگ».

مهدی آذریزدی آخرین‌بار به کرج آمده بود تا نوشتن را سر بگیرد و دو کارش را کامل کند و به چاپ بسپرد که راهی بیمارستان شد و اجل مهلت نداد...

به نقل از خبرگزاری دانشجویان ایران - تهران
سرویس: فرهنگ و ادب - ادبیات

نگاهی به زندگی مهدی آذر یزدی


حمید رضا محبی

داستان نویسی از تصاویر ابداعی به کمک کاغذهای پاره شده ی بدون منظور(2).

١)

٢)

 

٣)

مردی بود که می گفت من از همه قدرتمندتر هستم و هیچ کس زورش به من نمی رسد. زیرا او دارای تفنگ جادویی بود که تیرها که می زد هیچ وقت خطا نمی رفت و صاف به آنجایی که آن مرد می خواست می خورد. آن مرد دارای دو شاخ بود و یک روزی که در خواب بود دید هواپیمایی می خواهد او را بگیرد و به بالا ببرد و آن مرد را پرت کند. بنابراین تصمیم گرفت تفنگ را برداشت و به سوی هواپیما رفت و یک تیر را به هواپیما زد. مخزن بنزین هواپیما آتش گرفت و هواپیما سقوط کرد و منفجر شد آن مرد هم همراه با هواپیما که روی سرش خورده بود و منفجر شده بود از بین رفت. 

سید حامد معظمی، اول راهنمایی، مدرسه ی سروش، تهران، ١٧/١١/٧۴.


حمید رضا محبی

داستان نویسی از تصاویر ابداعی به کمک کاغذهای پاره شده ی بدون منظور(1).

١) 

٢)

٣)

روزی ماهیگیری به دریا رفت. هر چه صبر کرد تا ماهی به تورش بیافتد سرانجام کار هیچ شد. عاقبت یک ماهی بزرگ به تورش افتاد. وقتی به ساحل رسید خسته شد. آن ماهی را به خانه برد و قطعه قطعه کرد تا برای چند روزش غذا داشته باشد. چند روز سپری شد. روزی خواست به ماهیگیری برود دید کشتی ماهیگیری کوچکی در حال رفتن به آب است. سوار آن شد و به آب رفتند. در حال ماهیگیری یکی از چکمه هایش پاره شد. به هر جور که بود خود را بر این وضع مطابقت داد. کیسه ی ماهی هایی را که صید کرده بود بر دوش گرفت و تصمیم گرفت از راهی فرعی به خانه برود. سر راه لنگه ی چکمه ای را دید. آن را با خوشحالی برداشت و پا کرد و با آن به خانه رفت و استراحت کرد.

حسین معتمدی، اول راهنمایی، مدرسه ی سروش، تهران، ٣٠/١١/٧۴.


حمید رضا محبی

خاطراتی از روستا (2)

9.

    از مدرسه که برگشتم صدای جیک جیک زیادی را در خانه شنیدم. گنجشک های زیادی در روی درختان خانه مشاهده کردم. ابتدا موضوع را نفهمیدم. وقتی وارد اتاق شدم گنجشکی را در دست خواهر کوچکم دیدم. موضوع از این قرار بود که خواهرم گریه کرده و مادرم برای اینکه او را راضی کند، یک گنجشکی می گیرد و به او می دهد. یک نخ هم به پای او می بندد که او فرار نکند. من خیلی دلم به حال گنجشک سوخت. فکر کردم که اگر خودم به جای گنجشک بودم چه بر سرم می آمد؟

     حوصله ام سر رفت. دیگر طاقت نیاوردم و با خود گفتم: هر طوری که شده باید این گنجشک را آزاد کنم تا اینقدر آزار نبیند. هنگامی که دیدم مادرم به کار خودش مشغول است، زود پیش خواهرم رفتم و به او گفتم: اگر گنجشک را به من بدهی می روم آن را کباب می کنم و برای تو می آورم که آن را بخوری.

     هر کار کردم او راضی نشد. به او گفتم: گنجشک را به من بده تا تو را پیش جوجه ببرم، آن را بگیرم و به تو بدهم. بالاخره راضی شد. چون جوجه را خیلی دوست داشت. گنجشک را از او گرفتم و رفتم بیرون آن را آزاد کردم. خیالم از گنجشک راحت شد. و حالا مانده بود خواهرم.

    بعد از آزاد کردن گنجشک خواهرم را بغل کردم و پیش جوجه بردم و به او گفتم: اینجا صبر کن تا من جوجه را بگیرم و به تو بدهم. من هر چه دنبال جوجه دویدم آخر به او نرسیدم و نتوانستم او را بگیرم. خواهرم وقتی که دید من دنبال جوجه کرده ام تا او را بگیرم، پیش خود فکر می کند که من می خواهم آن را اذیت کنم. شروع به گریه کرد. جوجه را رها کردم و پیش خواهرم رفتم که ببینم برای چه گریه می کند. متوجه شدم آنقدر جوجه را دوست داشته که نمی خواسته من دنبال جوجه کنم و او را بگیرم.

سمیه شریف، ده ساله، روستای خفر نطنز، 1368.

 

10.   

     من یک گوسفند دارم . گوسفندم را همیشه به باغ مان می برم تا علف بخورد , تا شب . شب که سیر شد به خانه می آورم و به طویله جا می کنم , تا صبح . صبح دوباره به باغ می برم . من گوسفندم را خیلی دوست دارم . وقتی که با او حرف می زنم , با من حرف می زند یعنی می گوید : بع بع بع . این گونه با من حرف می زند . او هم مرا دوست دارد . از من هم بیشتر دوست دارد . اگر گفتید از کجا می دانم که مرا دوست دارد ؟ چون او کوچک بود و من به او علف دادم , بزرگش کردم . وقتی که  می خواهد به من حرف بزند می گوید : بع بع بع و من هم می فهمم که او با من حرف می زند و من پیش او می روم , با او حرف می زنم و با او بازی می کنم , تا شب .

    اگرگفتید برای چه من او را دوست دارم و برای چه بزرگش کردم و برای چه به او علف می دهم ؟

برای این که او به من شیر می دهد و من از شیر او استفاده می کنم . و بعضی وقت ها با من قهر  می کند . با من دیگر حرف نمی زند . هر چه به او حرف می زنم , جوابم را نمی دهد و هرچه التماس می کنم با من دوست نمی شود و هر وقتی که خودش خواست با من دوست شود و با من حرف بزند , پیش من می آید و خودش با من دوست می کند .

    یک روز با هم شرط بستیم که دیگر با هم قهر نکنیم و با هم مهربان باشیم .»

حسن میرزا حسین ، سوم دبستان ، نطنز ، 1368

 

11.

یک روز پدرم یک گوساله خرید .بعد از چند ماه بچه بدنیا آورد .و بعد زندگی ما را با شیری که می داد ,می چرخاند , چون هیجده کیلو شیر می داد . بعد از هشت ماه دوباره بچه بدنیا آورد . اما بچه ی او مرد . و بعد از دو ماه زردی گرفت و دکتر آمد یک سوزن به او زد . بعد حالش بدتر شد . او را به شهر بردند و متأسفانه مرد .

    ما ناراحت شدیم و او را کشتند و چون گوشت او حرام شده بود , دور انداختند . »

محسن محمدی، پنجم دبستان، روستای ریجن کاشان، 1369.

 

12.  

 یک روز صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم بیست سانتی متر برف آمده است. این در حالی بود که روز قبل معلم ما گفته بود: فردا اگر هم برف بیاید باید به مدرسه بیایید چون امتحان ریاضی دارید. با خود فکر کردم که اگر به مدرسه نروم از امتحان عقب می افتم بهتر است که به مدرسه بروم.

     یک کفش سربسته پا کردم و به مدرسه رفتم. راه من تا مدرسه خیلی زیاد و طولانی بود. همانطور که می رفتم یک سگ سفیدی را دیدم که پشت سر من می آمد. خیلی ترسیدم. هرچه تندتر می رفتم، آن سگ وحشی هم سرعت خود را زیاد می کرد. یک مرتبه من فرار کردم. سگ هم بدنبال من دوید. همانطور که می دویدم یک مرتبه پایم در گودالی که پر از برف و گل بود فرو رفت و پرت شدم به جلو. سگ دیگر به من نزدیک نشد و راه خود را کج کرد و رفت.

    وای! چه بلایی به سرم آمد. کفشم در گل فرو رفت و پر از گل شد. پیراهنم گلی شد. دستهایم و شلوارم گلی شد. گریه کنان به سوی منزل به راه افتادم. مادرم که مرا دید خیلی ترسید. پیش خود گفت: خدای نکرده بلایی به سر بچه ام نیامده باشد. ماجرا را برای مادرم تعریف کردم. مادرم پیراهن و شلوار دیگری آورد و پیراهن و شلوار خود را عوض کردم و به طرف مدرسه براه افتادم.

     در بین راه  آن سگ را دیدم که جلو راهم است. ترس به خود راه ندادم و تا لب مدرسه او را دنبال کردمو ماجرا  را برای دوستانم تعریف کردم. دوستانم از خنده غش کردند.

سهیلا شریف، ده ساله، روستای خفر نطنز، 1367.

 

13.  

  ما در بیرون از شهرمان یک مزرعه ی بسیار بزرگ درست کرده ایم. ما در آن مزرعه سیب زمینی بیشتر از هر محصولی کاشته بودیم. روزی که من با دوچرخه ی خود به مزرعه رفته بودیم دیدم که یک حیوان بسیار بزرگ همه ی سیب زمینی ها را از خاک بیرون آورده بود و جای پای بزرگ آن بر روی خاک مانده بود. من نفهمیدم که آن حیوان بزرگ چیست و به شهرمان برگشتم و موضوع را به پدرم گفتم. پدرم گفت: شاید خرس باشد؛ موقعی که آنجا می روی باید خیلی مواظب خودت باشی.

     چند روز بعد من و پدرم هر دو به مزرعه رفتیم. پدرم همه چیز را از نزدیک دید. خیلی متأسف شد. تلفات آن روز از روزی که من دیده بودم، زیادتر شده بود. پدرم گفت: باید فکری بکنم و گر نه زحماتم به هدر می رود. سپس گفت: فهمیدم!

     دوست پدرم یک شکارچی ماهری است که در کوه های خیلی دور به نام چرخه می رود و شکار می کند. شکار او ممکن است دو یا سه روز طول بکشد. و در این مدت او همه ی وسایل و کوله پشتی خود را همراه داشت.

    من و پدرم مزرعه را آبیاری کردیم و به اتفاق به خانه برگشتیم. فردای آن روز پدرم به خانه ی دوستش که در آخر شهرساکن بود، رفت. او تازه از شکار برگشته بود. او تعریف کرد که در راه به گرگ های زیادی برخورد کرده بود و تعدادی از آنها را کشته بود. پدرم موضوع را برای شکارچی یعنی دوستش تعریف کرد. شکارچی گفت: فردا صبح زود که آفتاب نزده باشد، باید در آنجا پناه بگیریم تا آن گراز را از بین ببریم. فردا صبح زود به آنجا رفتیم. البته من و پدرم به داخل کلبه ای که در گوشه ای از مزرعه بود، رفتیم و مخفی شدیم. شکارچی لوله ی تفنگش را از پنجره ی کلبه بیرون گرفت و به بیرون می نگریست. البته خیلی مواظب بود که آن موجود بدجنس او را نبیند. بعد از لحظه ای چند حیوان چاق که رنگ سیاهی داشتند، از پشت تپه ها ظاهر شدند و به سوی مزرعه آمدند. شکارچی پنجره را بست که آنها بوی انسان را نفهمند. لوله ی تفنگ خود را از گوشه ی پنجره که شیشه ی آن شکسته شده بود، بیرون گرفت. هر دو لوله ی آن را پر از فشنگ کرد. بعد به طرف یکی از آنها که بزرگتر از همه بود، نشانه رفت و شلیک کرد. بقیه متواری می شدند. اما شکارچی با کوشش زیاد به هر کدامشان یک فشنگ حواله کرد و بعد هر سه تایی آنها پا به فرار گذاشتند. شکارچی بلافاصله پنجره را باز کرد و از پنجره بیرون پرید تا آنها را تعقیب کند. من و پدرم هم او را همراهی می کردیم. خون زیادی روی زمین ریخته بود. ما آنقدر آنها را تعقیب کردیم تا اینکه از دور یک گله ی گرگ دیدیم. شکارچی گفت: برگردیم، با یک گله ی گرگ نمی شود جنگ کرد. و هر سه بطوری که خم شده بودیم از همان راهی که آمده بودیم، برگشتیم و هر سه به شهرمان رفتیم. از آن روز به بعد دیگر هیچ گرازی در آنجا پیدا نشد و من هنوز آن خاطره در ذهنم زنده است و زنده خواهد بود.

عباس شریف، چهارم دبستان، روستای خفر نطنز،1368.


حمید رضا محبی

خاطراتی از روستا ( 1 )

به نام خدا

 

خاطراتی از روستا

     در سالهایی که در کانون اصفهان کار می کردم، در طول مکاتباتی که با کودکان و نوجوانان روستایی داشتم، در خواست می کردم که خاطرات خود را در ارتباط با زندگی در روستا و ماجراهایی که از سر گذرانده اند، بنویسند. به تجربه دریافته بودم خاطره نویسی ساده ترین و در دسترس ترین راه برای دور کردن آنها از کلیشه نویسی هاست. توجه به ارزش های زندگی واقعی که از سر می گذراندند، از دیگر اهدافی بود که دنبال می کردم. مجموعه ی پیوستی، تعدادی از نوشته های مذکور می باشد که در آن سالها رونویسی و نگهداری کرده بودم. متأسفانه چندی پیش خبر یافتم که تمامی مکاتبات و نوشته های بچه ها در طی آن سالها را مسئول محترم جدید!؟ در بدو مدیریت  تازه اش!؟ به دور ریخته است. حتی زحمت این که آنها را که در نهایت فقر اطلاعات و  امکانات بر روی پشت کاغذهای پوسیده ی   فرم های اداریِ بجا مانده در انبارها، نوشته می شد، به ما پس بدهند.

 

حمیدرضا محبی 

 

1.

   غروب بود، برادرم گفت بهتر است که چند تله برداریم و برای گرفتن کبک به بیابان برویم و آنجا تله ها را در زمین کار بگذاریم و فردا صبح زود که هیچکس در آن منطقه نرفته برویم و اگر کبک در آن تله افتاده باشد آن را بگیریم و با خود بیاوریم.

    من هم قبول کردم و به راه افتادیم. درست پانصد متر از روستای خفر دور شدیم و به منطقه ی کبک رفتیم. اول که به آنجا وارد شدیم صدای جیک جیک کبک گوش ها را نوازش می داد. تله ها را کار گذاشتیم و روانه ی خانه شدیم. صبح روز بعد من و برادرم به راه افتادیم. وقتی به آن منطقه رسیدیم دیدیم که چند زردی داخل تله افتاده. چیزی که در داخل تله افتاده بود یک شانه بسر بود که ما خیال کردیم کبک است. زود آن را گرفتیم و با هم همه ی تله ها را جمع کردیم. تا می خواستیم حرکت کنیم و به خانه بیاییم ناگهان من چشمم به یک چیز سیاهی افتاد که در صد متری ما    می آمد. ما دو نفر خیلی ترسیدیم و پا به فرار گذاشتیم. وقتی که نگاه به عقب کردیم دیدیم که آن چیز خیلی با سرعت به طرف ما می آید. سرعت خود را زیاد کردیم. وقتی به صد متری منزل رسیدیم من که نگاه به عقب کردم دیدم که یک پلاستیک زباله ای است که باد آن را حرکت می دهد. ما ایستادیم و آهسته به منزل رفتیم. وقتی که به خانه رسیدیم پرنده را به پدرم نشان دادم. پدرم گفت که این کبک نیست، این یک شانه بسر است. ما ناراحت شدیم که چرا نتوانستیم یک کبک بگیریم. پدرم گفت زود برو آن را آزاد کن. من هم رفتم آن را در آسمان نیلگون آزاد کردم.

شهرام شریف، 14 ساله، روستای خفر نطنز، 1367.

 

2.

     یک روز همانطور که در کوچه ای از کوچه های خفر قدم می زدم، نگاه که کردم دیدم در وسط رودخانه کمی آن طرف تر از پل، چند کلاغی دور بچه کلاغی را گرفته و او را نوک می زنند. زود دویدم و کلاغ ها را زدم. آنها رفتند و آن کلاغ کوچک که از آنها کتک خورده بود را بغل کرده به خانه آوردم. زیر بالش را که نگاه کردم، متوجه شدم یک زخم عمیقی برداشته است و کمی نیست که بمیرد. هر چه فکر کردم آخر ندانستم چگونه زخمش را معالجه کنم. مادرم گفت: کمی دوا گلی بردار و روی زخمش بمال. زودی دوا گلی برداشته و روی زخمش مالیدم. بالش را هم با پارچه ای بستم. مقداری غذا مخصوص او آوردم و به او زدم. چند روزی آن را در جای امنی قرار دادم. تا این که خوب شد. آن را نزدیک در خانه مان آوردم و در آسمان آزادش کردم.

سهیلا شریف خفری، ده ساله، روستای خفر نطنز، 1367.

 

3.  

  وقتی که مدرسه ها تعطیل شدند، بچه ها چیزهایی درست کردند که می توانستند پرنده های زیادی را بکشند و یا آنها را می زدند، اما نمی مردند. من هم درست کردم. اما در یک یا دو ماهی نمی توانستم چیزی بزنم. از آن به بعد یکی از پرنده ها را زدم. خوشحال شدم. اما ناراحت شدم و او را رها کردم. وقتی که دو تا از آنها را کشتم دیگر آنها را نکشتم.

    اما بعد از یک ماه دوباره شروع کردم. چند روز پیش یکی از آنها را کشتم. روز بعد یکی دیگر را زدم، اما او نمرد. فقط به زمین خورد. من او را گرفتم و به خانه ی خودمن آوردم. دُم کوتاهی داشت، اما من سر دُم آن را قیچی کردم و او را رها کردم.

محسن محمدی، پنجم دبستان، روستای ریجن کاشان، 1368.

 

4.   

 یک روز پدرم یک گوساله خرید. بعد از چند ماه بچه به دنیا آورد. و بعد زندگی ما را با شیری که می داد، می چرخاند. چون هیجده کیلو شیر می داد. بعد از هشت ماه دوباره بچه به دنیا آورد. اما بچه ی او مرد. و بعد از دو ماه زردی گرفت. دکتر آمد یک سوزن به او زد. بعد حالش بدتر شد. او را به شهر بردند و متأسفانه مرد.

    ما ناراحت شدیم. او را کشتند و چون گوشت او حرام شده بود، دور انداختند.

محسن محمدی، پنجم دبستان، روستای ریجن کاشان، 1369.

 

5. 

  یک شب با برادرم به یکی از روستاهای اطراف رفته بودیم، برای دیدن یکی از فامیل ها که به سوریه رفته بود، رفتیم. وقتی که بر می گشتیم، من در عقب موتور نشسته بودم. ناگهان دیدم که یک چیز به اندازه ی 5/1 متر در جاده حرکت می کند. موهای بلند دارد، پابرهنه است، ضعیف و لاغر است، لباس کهنه و پیراهن پاره دارد. بعد از جاده عبور کرد.

     فورا به برادرم خبر دادم و برادرم موتور را نگه داشت. برادرم هم ترسید و موتور را تندتر کرد و بعد ما به خانه مان رسیدیم و آن را برای پدر و مادرمان تعریف کردیم. آن شب من با برادرم خیلی ترسیدیم.

حسین حسن زاده، ده ساله، روستای ریجن کاشان، 1368.

 

6.  

  در یک شب تابستانی، هوا بسیار گرم بود. چنان بود که اصلا باد خنکی نمی وزید. آن شب خیلی گرمم بود. تا چند ساعتی آن شب بیدار بودم. سپس به خواب رفتم. ما در پشت بام می خوابیدیم. نیمه های شب بود که از جایم برخاستم. در حالی که خواب آلود بودم از پشت بام پایین آمدم و به طرف در رفتم. در را باز کرده به داخل کوچه رفتم و شروع به بازی کردم. در حال بازی ناگهان از خواب پریدم. وقتی دیدم که در کوچه هستم، ترس مرا فرا گرفت. خیلی می ترسیدم. شروع به گریه کردم. در حالی که گریه می کردم دست مهربانی به سرم کشیده شد. او مادرم بود. مادرم گفت: فرزندم بیا به خانه برویم.

حسین صدفی، 14 ساله، روستای ابوزیدآباد کاشان، 1369.

 

7.

    یادم می آید وقتی که کوچک بودم، یک روز پدرم یک گونی گندمی را برداشت و به آسیاب برد. من هم همراه او رفتم. من در یک گوشه ایستاده بودم و کار آسیابان را تماشا می کردم. آسیابان گونی گندم را برداشت و در دستگاهی ریخت. آن را به کار انداخت و هنوز چیزی نگذشته بود که دیدم از یک دهانه ای خاک سفید بیرون می آید. من خیلی دلم می خواست که بدانم این خاک سفید چیست؟ در این فکر بودم که دیدم آسیابان دست مرا گرفت، بلندم کرد و گفت: بیا کوچولو تو را در این دستگاه بیاندازم تا آرد شوی.

    من از یک چیز خوشحال بودم که فهمیدم آن چیز سفید آرد است. و از یک چیز گریه می کردم که الآن آسیابان مرا خرد می کند و به صورت آرد در می آورد. او دید که من گریه می کنم، مرا زمین گذاشت و از مزیت آن برای من صحبت کرد.

سهیلا شریف، 11 ساله، روستای خفر نطنز، 1369.

 

8.

یک روز در حیاط خانه ی خودمان راه می رفتم و دست خواهر کوچکم را گرفته بودم. ناگهان دیدم که خروس مان دنبال ما دو تا کرد. یک مرتبه خواهرم دست مرا ول کرد و به طرف دیگر دوید. خروس غول پیکر هم بدنبال او دوید. بیچاره خواهرم زار زار گریه می کرد و می دوید، خروس هم بدنبال او. ناگهان خواهرم رفت به داخل انبار کوچک مان که در یک گوشه از منزل ما بود و در را از داخل بست.

     خروس مغرور نزدیک در انبار نشست تا خواهرم بیرون بیاید. من نزدیک یک ساعت آنجا ایستاده بودم و منتظر که خروس از آنجا برود و خواهرم از آنجا بیرون بیاید. یک مرتبه دیدم که خروس چشمش را روی هم گذاشت و خواب رفت. من از وقت استفاده کردم و پاورچین پاورچین رفتم و او را از آنجا بیرون آوردم. با خواهرم رفتیم پنهان شدیم و یک نقشه ای کشیدیم. سنگی را برداشته و برای خروس پرت کردیم. سنگ به خروس خورد و خروس بیدار شد.

     خروس تا دید که من و خواهرم آنجا ایستاده ایم شرمنده شد و راهش را کشید و رفت داخل لانه اش!.

سهیلا شریف، ده ساله، روستای خفر نطنز، 1367.


حمید رضا محبی

بازی و بچه ها ( 2 )

7.

     یکی از روزها در روستای خودمان قرار گذاشتیم که فردای آن روز بازی « تیراندازی » یا به قول خودمان « کمان بازی » ترتیب دهیم.

    فردا رسید. ما طبق قول و قراری که داشتیم به محلی که قبلا" انتخاب کرده بودیم، رفتیم. شروع بازی اینطور بود که به دو دسته ی پنج نفری تقسیم شدیم و برای هر دسته یک رییس و یک معاون قرار دادیم. باید تمام افراد دسته طبق دستورات فرمانده و معاون او عمل می کردند والا مجازات      می شدند. مجازات آنها سه ضربه تیروکمان و اخراج از بازی بود.

    فرمانده دستور داد هر کدام بروند یک شاخه نسبتا" خمیده به جای بدنه ی کمان و چند شاخه ی نازک و راست به جای تیر آن تهیه نمایند.

     بعد از این که تیر و کمان آماده شد پیش رییس رفتیم تا دستورات بعدی را بگیریم. قرار شد ما در طرف چپ زمین سنگر بگیریم و دسته ی مخالف در طرف دیگر. طبق دستور بازی ابتدا از فرمانده و معاون شروع می شد.

    فرمانده دسته ی ما پسر زرنگی بود. اسمش محمود بود و معاون او اسمش کریم. هر دو خوب تیراندازی می کردند. افراد گروه ما من و امیر و نوزاد بودیم که با هم رفیق صمیمی بودیم. فرمانده به ما گفت: ما هر طور شده باید دشمن را شکست دهیم. بنابراین باید هر دستوری که می دهیم زود انجام دهید. بعد قرار شد من و امید با هم از سمت چپ و از میان بوته ها و از پشت سر به دشمن حمله کنیم. محمود و کریم و نوزاد هم از مقابل حمله کنند.

    من و امید پاورچین، پاورچین از میان بوته ها گذشتیم. در این هنگام یکی از بچه های دشمن ما را دید و دنبالمان کرد. امید گفت: بیا از هم جدا شویم. ما از هم جدا شدیم. سرباز دشمن همه اش دنبال من بود. چند تیر هم به طرفم پرتاب کرد، اما نتوانست مرا بزند. من هم یک تیر به طرف او پرتاب کردم. اما تیرم به خطا رفت و او همینطور مرا دنبال می کرد. در همین موقع امید تیری به طرف او پرتاب کرد و او را زخمی کرد. بعد من و امید او را برداشتیم و کنار یک تخته سنگ گذاشتیم و پایش را بستیم تا افراد دشمن تنوانند او را پیدا کنند. بعد هر دو از پشت سنگ ها یواش یواش به دشمن نزدیک شدیم. محمود و کریم و نوزاد هنوز داشتند مبارزه می کردند و پشت صخره ای سنگر گرفته بودند و به طرف دشمن تیر پرتاب می کردند.

     من و امید از پشت بوته بچه های دشمن را نشانه رفتیم و هر کدام یک تیر به سویشان پرتاب کردیم. تیر من مستقیم به پشت سرباز دشمن خورد و او را از پای درآورد.

    در همین موقع امیر فریاد زد سالار!! مواظب باش !!.

     من بلافاصله خودم را پشت تخته سنگی قایم کردم و نگاه کردم دیدم تنها یک تیر از تیرهایم باقی مانده. سعی کردم هر طور شده خودم را به دوستانم برسانم و از آنها تیر بگیرم. امید همینطور داشت به طرف دشمن تیراندازی می کرد که یکی از بچه های دشمن از پشت امید را با تیر زد و او را مثلا" کشت. من که شاهد ماجرا بودم، گفتم: انتقام خونت را می گیرم. بعد با تنها تیری که داشتم به سوی سربازی که امید را کشته بود، نشانه رفتم و به سوی او پرتاب کردم و او را کشتم. حالا فقط دو تن از افراد دشمن باقی مانده بود یعنی فرمانده و معاون که به سختی مبارزه می کردند. من هر طور بود    سینه خیز خود را به امید رساندم و تیرهایی را که باقی مانده بود برداشتم بعد هم او را کول کردم و سوی دوستانم رفتم. دشمن تیری به طرفم پرتاب کرد. تیر به بازویم خورد و زخمی شدم. هر طور بود خودم را نجات دادم. بعد هم امید را در یک جای نرم گذاشتم و خودم  لنگان لنگان به طرف دشمن حمله کردم. رییس دشمن که مرا دید به طرفم تیری پرتاب کرد. من فورا" زیر تخته سنگی قایم شدم، یکی از تیرهایم را در آوردم، درون کمان گذاشتم و به طرف رییس و معاون او پرتاب کردم. تیر به گردن معاون دشمن خورد و او را از پای درآورد. رییس که دید معاونش روی زمین افتاده، خشمگین شد و تیری به طرفم پرتاب کرد و پای راستم را زخمی کرد. من فریاد زدم: بچه ها ! کمک !. محمود و کریم و نوزاد که صدای مرا شنیدند بدون این که به رییس دشمن توجهی بکنند به طرفم آمدند.

    رییس دشمن یک تیر به طرف معاون ما پرتاب کرد و او را کشت. محمود و نوزاد که این صحنه را دیدند، هر یک تیری به طرف رییس دشمن پرتاب کردند. تیر قلب خائن و از جنس سنگ او را شکافت و او را از پای درآورد. بعد هم نوزاد بالای یک سنگ رفت و با صدای بلند فریاد زد: ما پیروز شدیم!.

    بعد هم مرا بغل کردند و به طرف امید رفتیم. هنگامی که به آنجا رسیدیم، دیدیم امید دارد گرد و خاک لباسهایش را پاک می کند. در حالی که با قهقه می خندید، گفت: واقعا" بازی جالبی بود. بعد هم سراغ سرباز دشمن رفتیم که ابتدا او را زخمی کردیم. بعد هم معاون و رییس و دو نفر سرباز دیگر گروه مخالف آمدند و با هم شروع به خندیدن کردیم. سپس همگی با هم در حالی که کمان خود را در کمرمان انداخته بودیم و تیرها را در دست داشتیم، مثل چند قهرمان به سوی روستا به راه افتادیم.

سالار شریفی، 14ساله، روانسر، 11/72.

  

8.

     در یکی از روزهای گرم تابستان بعد از ظهر خانواده ی عمه ام به خانه ی ما آمدند. بعد از مدتی بزرگترها تصمیم گرفتند برای دیدار یکی از اقوام بیرون بروند. مادرم سفارشات لازم را کرد. ما هم قول دادیم تا برگشتن آنها آرام بازی کنیم.

    هر کدام از بچه ها پیشنهادی دادند. سپس رأی بر این شد که یک مسابقه برگزار کنیم، یک مسابقه خنک مخصوص روزهای تابستان. پسر عمه ام گفت: من گزارشگر می شوم و شما هم مسابقه را آغاز کنید.

     ما هم به سه گروه دو نفری تقسیم شدیم و هر گروه را نامگذاری کردیم: گروه A ، گروه B ، و گروه C . وسایل مسابقه عبارت بود از سه سطل و شش لیوان. قرار شد گروهی که اصلا" خیس نشود و یا کمتر خیس بشود، برنده اعلام گردد.

پسر عمه ام نقش گزارشگر را داشت و با گرفتن لیوانی جلوی دهانش گزارش می کرد: بینندگان عزیز, اکنون مسابقه ی بین تیم های A ، B ،و C آغاز شد. با گفتن این جمله تیم ها شروع به پاشیدن آب به طرفش نمودند و او را کاملا" خیس کردند. در نتیجه گزارشگر هم به جمع بازیگران پیوست. بازی به اوج خود رسید و با صدای خنده و داد و فریاد سطل های آب بر روی گزارشگر ریخته می شد و کاملا" از سه طرف محاصره شده بود.

     برادرم هم رفت و یک تکه یخ آورد و آن را داخل پیراهن گزارشگر انداخت. اما او که کاملا" خیس شده بود، همچنان دلیرانه مبارزه می کرد. با به صدا درآمدن زنگ خانه مسابقه به هم خورد و همه به سوی حمام دویدند.

     من کاملا" خیس شده بودم، به طوری که قطرات آب از لباس ها و حتی موهایم می چکید. مادرم با دیدن این صحنه عصبانی شد و گفت: خدمتت می رسم... .

     پسر عمه ام از ترس پدرش زود حاضر شد برود نان بخرد و از خانه بیرون رفت. شب ما بچه ها زود خوابیدیم. نیمه های شب بود که صدای گریه ی پسر عمه ام بلند شد. همه بیدار شدیم. تب شدیدی داشت، از شدت تب می لرزید. او را به کتر بردند. اما متأسفانه تبش پایین نیامد. فردای آن شب تمام بدنش قرمز شده بود. دکتر بیماری او را مخملک تشخیص داد و دوازده روز برایش استراحت نوشت.

فیروزه نعیمی، 14 ساله، کرمانشاه، 11/72.

 

9.

     روز سیزدهم فروردین بود. ما از صبح تصمیم گرفتیم به گردش در بیرون از خانه برویم. اما به علت این که وضع هوا خوب نبود برنامه ی ما به هم خورد و مجبور شدیم در خانه بمانیم.

    من به اتفاق خاله ام مژگان که هم سن من بود و خاله های کوچکترم و برادرهایم، با هم یک بازی ترتیب دادیم. بازی ما به این ترتیب بود، من و خاله مژگان به بچه های دیگر گفتیم بهتر است « شاه بازی» کنیم. من نقش شاه را بازی کردم و مژگان نقش شاهپور بختیار. بچه های دیگر نقش مردم تظاهرکننده را داشتند.

     ما در خانه در اتاقی بازی کردیم که بخاری گازوییلی روشن بود. تازه نمایش ما اوج گرفته بود. بچه های مأمورین گارد به بچه های تظاهرکننده حمله کردند و تظاهرکنندگان با حمله ی مأمورین گارد رفتند زیر لوله ی بخاری. ناگهان بخاری برگشت و تمام گازوییل ریخت روی فرش. از سر و صدای ما بزرگترها از خواب بیدار شدند و مار سؤال پیچ کردند. ما که خیلی ترسیده بودیم، نمی توانستیم حرفی بزنیم. آنها تصمیم گرفتند ما را کتک بزنند. اما پدر بزرگمک مث همیشه واسطه شد و نگذاشت ما را کتک بزنند. اما گفت: بگویید ببینم چرا این کار را کردید؟ بچه ها که از ترس دهانشان باز مانده بود، چیزی نگفتند. من و خاله مژگان جریان را توضیح دادیم. ناگهان صدای خنده ی همه بلند شد. ما که مات و حیرت زده بودیم، ناگهان خودمان هم زدیم زیر خنده.

یوسف امیری، 14 ساله، روستای دهگل میان دربند،11/72.

 

10.

     خاطره ای از یک بازی در مدرسه دارم. زمانی که کلاس پنجم بودم، همه ی کلاس طرفدار من بودند. یک روز با بچه ها تصمیم گرفتیم « پادشاه ، پادشاه » بازی کنیم. من و یکی از دوستانم به نام محمد بچه ها را به دو دسته ی مساوی تقسیم کردیم. گروهی با من و گروه دیگر با محمد بودند. یعنی من پادشاه یک گروه بودم و محمد هم پادشاه گروه دوم بود. من عنوان امپراتور یکی را به عنوان ژنرال و یکی دیگر را به عنوان نخست وزیر انتخاب کردم. من نام گروه خود را کشور ژاپن گذاشتم و پادشاه آن گروه نام خود را ایران گذاشت. من و پادشاه گروه دیگر فکر کردیم و گفتیم بهتر است که بر خودمان هم نامی بگذاریم. اسم من « شینگن » و اسم پادشاه دیگر خسرو پرویز شد.

     من یکی از بچه ها را به عنوان پسر خودم انتخاب کردم و نام او را « کویا » گذاشتم. همیشه بین ایران و ژاپن جنگ برقرار بود. کشور ما قدرت زیادی داشت. کشور دیگر به ما می گفتند: «کوئه وحشی». یک روز نامه ای برای خسروپرویز نوشتم و شرح دادم که جنگ اصلی سه روز دیگر شروع می شود. خسروپرویز در جواب نامه نوشت که قبول است.

     روز موعود فرارسید. جنگ بین دو کشور ایران و ژاپن سخت شروع شد. این جنگ سه روز طول کشید. تا این که من در یک جنگ کشته شدم و پسرم کویا، بر تخت نشست. این جنگ هشت سال طول کشید. در این مدت گاهی شکست می خوردیم و گاهی پیروز می شدیم.

مرتضی امیری، 13ساله، کرمانشاه، 11/72.

 

11.

     تابستان بود. در روستای خودمان بودیم. تازه برق کشیده بودند. شب ها با چند نفر از دوستانم بیرون می آمدیدم و بازی های محلی انجام می دادیم یا با هم لطیفه می گفتیم. یک شب که از تمام بازی ها خسته شده بودیم، نشستیم تا داستان بگوییم. ولی کسی داستان بلد نبود، یا داستان ها تکراری بود. ناگهان پیرمردی که قصد رفتن به مسجد را داشت، ما را دید و گفت: چکار می کنید؟ همه گفتیم: از بازی های قبلی خسته شده ایم. پیرمرد گفت: بیایید تا به شما یک بازی نشان بدهم. خوشحال شدیم. به سویش شتافتیم.پیرمرد شروع به گفتن کرد و گفت: یک چوب شاخدار بیاورید، طوری که همه ی شما آنرا بشناسید. بعد همه ی شما به دو دسته تقسیم شوید که یک دسته از شما چشمهایش را ببندد و دسته ی دیگر چوب را به جای ناشناخته ای بفرستد. بعد دسته ی اول بدنبال چوب بگردد، اگر توانست به مدت پنج دقیقه آن را پیدا کند به درختی که به عنوان قلعه انتخاب شده بزند باید دسته قبلی به افراد دسته ی دیگر سواری بدهد. سپس پیرمرد به سوی مسجد روان شد. ما بازی را آغاز کردیم. و بازی کنان به دو دسته نقسیم شدند. دیدیم پیرمرد که نمازش را خوانده بود از کنار ما گذشت و نگاهی به ما انداخت و به راه افتاد. دسته ی ما چشمهایشان را بستند و دسته ی دیگر چوب را پرتاب کردند. من به جستجوی چوب شتافتم. به هر طرفی می دویدم . چوبی را دیدم. آن را بلند کردم دیدم چوب اصلی نیست. ناگهان چوب دیگری را دیدم که نصفش در شکاف زمین بود. قلبم به شدت می زد. به سویش شتافتم. وقت کم کم به پایان می رسید. چوب را بلند کردم دیدم خود چوب اصلی است. خوشحال شدم. ده ثانیه به پایان پنج دقیقه مانده بود. چوب را سوی دوستم که در کنار قلعه بود پرتاب کردم و او چوب را به قلعه کوبید و گفت قلعه را گرفتم. سپس ما یک سواری مفصل به دور روستا از دسته ی دیگر گرفتیم. من سوار یک دوستم که خیلی گنده بود، شدم. نزدیک بود از خنده غش کنم. خواستیم دوباره بازی را تکرار کنیم که ناگهان صدای پدرم را شنیدم که می گفت: کجایی؟ نصف شب است، تا کی می خواهی بازی کنی؟ باید فردا به سرکار بروی !.

     با عجله به طرف خانه به راه افتادم. فورا" زیر لحاف رفتم و خود را به خواب زدم. پدرم وارد شد و داد زد: فردا باید زودتر از همه سر کار بروی!. با صدای خواب آلود گفتم: چه شده، به این زودی صبح شده؟ پدرم آهی کشید و گفت: اگر به اندازه ی تو سیاست داشتم، حالا توی این روستا نبودم. من زدم زیر خنده، طوری که تمام خانواده از خواب بیدار شدند. سپس با خانواده تا ساعت سه و نیم بعد از نیمه شب بیدار بودیم.

     صبح زود پدرم به مسجد رفت. بقیه اهل خانواده در خانه نماز خواندیم. ساعت هشت صبح من تازه خوابیدم و تا سه بعدازظهر بیدار نشدم. وقتی بیدار شدم، تعجب کردم که چرا پدرم مرا بیدار نکرده. پا شدم، دیدم خانه خالی است. با خودم گفتم: خدایا چی شده؟ از خانه بیرون رفتم. یکی از  بچه های همبازی را دیدم. او گفت: پیرمردی که شب گذشته به ما یک بازی یاد داد فوت کرده. من خیلی ناراحت شدم و گریه کردم.

     آن شب ما نتوانستیم بازی کنیم، چون یک یار مهربان را از دست داده بودیم.

اسعد ظهرابی، 14ساله، روانسر،11/72.


حمید رضا محبی

بازی و بچه ها (1)

به نام خدا

 

بازی و بچه ها

 

     مجموع نوشته های پیوستی حاصل انتخابی از مسابقه ای با عنوان « بازی و بچه ها » است که در زمستان 1372 در کرمانشاه و تعدادی از شهرها و روستاهای استان از سوی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان کرمانشاه برگزار کردیم. در این مسابقه از کودکان و نوجوانان خواسته بودیم تا بازی هایی را که انجام داده و از آن لذت برده اند، با یادآوری زمان و مکان بازی و تمام ماجراهای ضمنی شان برایمان بنویسند.

حمیدرضا محبی

   

 

1. 

   من وقتی هفت سال بیشتر نداشتم، در ماه محرم هر شب با خانواده به حسینیه می رفتیم. دوستان زیادی پیدا کردم. با هم قرار گذاشتیم هر شب همراه خانواده به یکی از حسینیه های شهرمان برویم. در آن زمان ما خیلی کوچک بودیم و عقلمان نمی رسید که برای امام حسین(ع) چگونه عزاداری کنیم. مثلا" لحظه ای به امام حسین( ع ) فکر می کردیم و لحظه ای دیگر با هم به خنده و بازی مشغول    می شدیم.

    در یکی از روزها که همراه بچه ها در حسینیه بودیم، با کمک یکدیگر خیمه ای بر پا کردیم، و نام آن را خیمه ی یاران امام حسین ( ع ) گذاشتیم. حسینیه دو طبقه بود. مردم در طبقه ی پایین بودند و ما بچه ها در طبقه ی بالا. در طبقه ی بالا آمد و رفت زیاد نبود، مگر کسی برای خواندن نماز می آمد و زود هم می رفت. ما چادرهایمان را به میله ها و زنجیرهایی که از سقف آویزان شده بودند بستیم. بعد همه جای خیمه را تمیز کردیم. نسیم ملایمی از پنجره به داخل می آمد و به بازی ما بچه ها شور و حالی می داد. از بالا به مردمی که در آمد و رفت بودند نگاه می کردیم و به خود می بالیدیم. بچه هایی که خانه هایشان نزدیکی حسینیه بود می رفتند غذا و خوراکی می آوردند. صدای بلند طبل ها و    سنج ها از دور به گوش می رسید و به حسینیه حال و هوای دیگری می داد. صدای نوحه سرایی آقایی که بالای سکو در صحن مسجد بود، چقدر غمناک بود. بزرگترها گریه می کردند.

    یکی از بچه ها گفت: بیایید صحرای کربلا را بازی کنیم. همه قبول کردیم. یکی از بچه ها که خیلی کوچک بود گفت: من در نقش حضرت زینب ( س ) . با گفتن این کلمه زنجیری که به سقف آویزان بود بریده شد و تمام چادرها افتادند . آب و شربت که بچه ها آورده بودند روی فرش های حسینیه ریخت و با غذاها مخلوط شد. چند نفر از پایین که صدای ما را شنیدند بالا آمدند و ما را سرزنش کردند. ما هم چادرهایمان را جمع کردیم و با کوله باری از خاطرات به خانه برگشتیم.

طیبه امامی، 13 ساله، کرمانشاه، 11/72.

 

2.

     پارسال به دهی که پدربزرگم هر سال پلوخورش نذری می داد، رفتیم. آنجا که رسیدیم بچه های فامیل زیاد بودند. همه یک جا جمع شدیم. اما تعداد دخترها بیشتر از پسرها بود. ما پسرها خیلی ناراحت بودیم که چرا تعداد ما از دخترها کمتر است. خلاصه با دخترها سر لج افتادیم. آنها خیلی ما را اذیت می کردند. ما هم به باغی که در آن نواحی بود رفتیم. هر کدام یک چوب بلند پیدا کردیم و آنها را تکه تکه کردیم. بعد با دو طناب بلند آنها را به هم وصل کردیم و به شکل یک پله در آوردیم: پله ی طنابی. این اسمی بود که ما روی آن گذاشتیم. به وسیله ی آن از درخت بالا رفتیم. دو چوب بزرگ هم به عنوان شمشیر به کمرمان بستیم. یک دفعه دیدیم دخترها وارد باغ شدند. ما از درخت پایین آمدیم و پله را جمع کردیم. بعد به جمع کردن سیب های گندیده روی زمین مشغول شدیم. حدود صد دانه سیب جمع کردیم و گوشه ای پنهان شدیم. دخترها کم کم به ما نزدیک شدند. من یک سیب که از همه گنده تر بود توی سر دختر خاله ام زدم و حسابی او را کثیف کردم. بعد پسر دایی ام یک سیب به خواهر من زد. خلاصه همه ی آنها را کثیف کردیم و با شمشیرهایمان به دنبال آنها افتادیم و آنها را از باغ بیرون کردیم. کم کم باغ مرکز حکومت ما شد. یک سنگر هم درست کردیم و آن را پایتخت نامیدیم. دخترها هم به تقلید از ما یک سنگر درست کردند. ما صبح زود از خواب بیدار شدیم. رفتیم جلوی درب خانه پنهان شدیم. تا آنها بیرون آمدند آنها را تعقیب کردیم. و به سنگر آنها رسیدیم. یکی دو ساعت بعد برگشتیم و سنگرهایشان را خراب کردیم و میخ های بزرگی را به عنوان مین بر زمین کوبیدیم و برگشتیم و خبر محاصره ی سنگر را با نامه به دخترها اطلاع دادیم. آنها به طرف سنگرهای مین گذاری شده راه افتادند. همه کفش هایمان سوراخ شده بود. بالاخره آنها تسلیم ما شدند. اما هنوز اختلافات بین ما تمام نشده بود.

مازیار آهنج، 12 ساله، کرمانشاه، 11/72.

 

3.

     تقریبا" کلاس سوم بودم. ندا و فهیمه که از دوستانم بودند، دنبالم آمدند تا با هم برویم کارنامه بگیریم. همین که کارنامه ی قبولی خود را گرفتم با خوشحالی بیست تومان شیرینی به بابای مدرسه دادم و از مدرسه خارج شدم. یکراست به خانه آمدم و کارنامه ی قبولی خود را با شور و شوق به پدر و مادرم نشان دادم.

     بعد از ظهر همان روز توی حیاط زیر سایه ی درخت انگور نشسته بودم. کم کم داشت حوصله ام سر می رفت که ناگهان صدای ندا از روی دیوار کوتاهی که بین حیاط ما و حیاط آنهاست، بلند شد و گفت: فریده! فقط من و برادرم خانه هستیم، می آیی خانه ی ما با هم بازی کنیم؟

     من که از خدا می خواستم رفتم از مادرم اجازه گرفتم و به خانه ی ندا رفتم.

    تصمیم گرفتیم با هم بازی کنیم. محمد، برادر ندا، گفت: دکتر بازی کنیم. بعد از جر و بحث، محمد دکتر شد و ندا پرستار. من هم مادر بیمار و بیمار هم عروسک ندا بود.

    محمد گفت: آقای دکتر به آمپول و قرص احتیاج دارد و رفت سر یخچال و چند تا قرص و آمپول مادرش را برداشت. من هم رفتم خانه، چادر سفیدم را برداشتم و برگشتم. همین که وارد حیاط شدم، دیدم محمد مطب خود را زیر درخت گوشه ی خیاط قرار داده بود. و چند تا اسباب بازی هم گوشه ی دیگر حیاط بود. گفت:این هم خانه ی تو.

     عروسک ندا مریض شده بود. من هم چادرم را سر کردم و رفتم پیش ندا یک شماره گرفتم. بعد از مدتی ندا گفت: خانم بفرمایید نوبتتان شده است. من هم رفتم تو و گفتم آقای دکتر بچه ام از تب    می سوزد. محمد گفت: خانم نترسید، انشاءاله که خوب می شود. من چند آمپول برایش می نویسم، روزی یکی را برایش تزریق کنید. بعد کاغذ کوچکی را که روی آن خط خطی کرده بود به من داد. من هم خداحافظی کردم.

    بعد از چند روز عروسکم حالش خوب شد. من هم برای تشکر پیش محمد رفتم. او با غرور در حالی که مثلا" دکمه ی لباسش را می بست و پیراهنش را مرتب می کرد، سرفه ای زد و گفت: خانم اختیار دارید، این وظیفه ی ماست.

     یک دفعه صدای زنگ بلند شد. محمد با خوشحالی در را باز کرد. مادرشان بود. ما هم وسایل را جمع کردیم. سپس من خداحافظی کردم و به خانه برگشتم.

فریده شیروانی، 12 ساله، کرمانشاه، 11/72. 

  

4.

    یک روز ما شاگردان کلاس به اتفاق معلم کلاس تصمیم گرفتیم یک بازی به نام « رنگ، رنگ » ترتیب دهیم. یکی از بچه ها به عنوان سر گروه باید رنگی را انتخاب می کرد و بچه های دیگر باید آن رنگ را پیدا می کردند و آن را به سر گروه نشان می دادند. اگر کسی نوبتش می شد و آن رنگ را پیدا نمی کرد. از بازی اخراج می شد.

    بازی شروع شد. سر گروه به ما گفت: رنگ آبی را پیدا کنید. ما هر چه گشتیم رنگ آبی را پیدا نکردیم. اما ناگهان متوجه شدیم رنگ پیراهن معلممان آبی است. همه به طرف او حمله ور شدیم و او را بر زمین کوبیدیم. فریادش بلند شد: بچه ها چکار می کنید؟ پیراهنم را پاره کردید!. ما که تازه متوجه موضوع شدیم همگی خندیدیم.

کبری نادری، 12 ساله، کرمانشاه، 11/72.

 

 5.

    یکی از روزهای مرداد ماه، من به اتفاق خواهر و دوستانم یک جا جمع شدیم و تصمیم گرفتیم قایم باشک بازی کنیم. یکی از دوستانم چشمش را بست و ما هر کدام در گوشه ای قایم شدیم. قرار بود او  ما را پیدا کند. من در گوشه ی در خانه مان پنهان شدم که ناگهان مادرم بیرون آمد و مقداری پول به من داد که نان بخرم. من که حواسم به بازی نبود بی خیال پول را گرفتم و به طرف نانوایی راه افتادم.

    صف نانوایی خلوت بود. خرید خود را کردم و به خانه برگشتم. در بین راه ناگهان یادم آمد که ما داشتیم بازی می کردیم و بدون اطلاع دوستانم به نانوایی رفته بودم.

    از آن طرف دوستانم هر چه می گردند نمی توانند پیدایم کنند. خیلی نگران شده بودند که مباد من گم شده ام. تا این که به خانه رسیدم. ناگهان دوستانم را دیدم که با حالت بغض آلود دنبال من        می گردند.

     وقتی مرا دیدند خوشحال شدند و از خوشحالی فریاد زدند. بعد از من پرس و جو کردند. من هم همه چیز را تعریف کردم. دوستانم همه زدند زیر خنده.

سمیه عباسی، 12ساله، کرمانشاه، 11/72.

 

6.

     آن روز من مانند اکثر اوقات تابستان در مغازه ی پدرم بودم. بعد از مدتی که پدرم آمد، تصمیم گرفتم موضوعی را با او در میان بگذارم. من که قبلا" از مادرم اجازه گرفته بودم، می خواستم از پدرم هم اجازه بگیرم تا به خانه ی مادربزرگم بروم. خلاصه توانستم با اصرار زیاد رضایت پدرم را هم به دست بیاورم و موفق هم شدم.

    بعد از پیمودن یک مسافت طولانی با مینی بوس به خانه ی مادربزرگم رسیدم. در آنجا پس از احوالپرسی به گفتگو نشستیم. کم کم فکر بازی به سرم زد. از خانه بیروم آمدم. ناگهان چشمم به جمعی از بچه ها افتاد که در گوشه ای نشسته بودند. من وارد جمع آنها شدم و با همه سلام و احوالپرسی کردم. بعد گفتم: چرا بازی نمی کنید؟ آنها گفتند: چه بازی؟

    گفتم : حالا بلند شوید یک فکری می کنیم.

    بچه ها هر کدام یک بازی گفتند. خلاصه با توافق جمع و مشورت با تک تک بجه ها تصمیم گرفتیم که « قل قل لانکی » ( لی لی ) بازی کنیم. ابتدا دو نفر به نام سر دسته انتخاب کردیم. بقیه دو گروه تقسیم شدیم. این دو گروه باید از حریم خود دفاع می کردند و جلوی حملات گروه مقابل را   می گرفتند. من که آگاهی کاملی از بازی نداشتم وانمود می کردم که همه چیز را  می دانم.

     بازی شروع شد. بچه های هر دو گروه پای چپ شان را بالا بردند، بطوری که ساق پایشان به را نشان می چسبید. من با دستپاچگی به تقلید از بچه ها این کار را انجام دادم. بچه ها حمله را شروع کردند. نفرات هر گروه سعی می کرد با تنه زدن به نفرات گروه دیگر تعادل آنها را به هم بزند و آنگاه باخیال راحت حریم گروه مخالف را تصرف کند. بعد از یک زد و خورد طولانی دیدم که از گروه ما فقط من مانده ام که مغلوب شوم. آنها جمعی خیال داشتند به من حمله کنند. من که هنوز پایم در دستم بود. پایم را رها کردم و فرار را بر قرار ترجیح دادم و بچه ها شروع کردند به خندیدن به من و دنبالم کردند. پس از پیمودن یک مسافت طولانی پشت سرم را نگاه کردم. هیچکس را در اطراف خودم ندیدم. نفس راحتی کشیدم. کم کم از ماجرا آگاه شدم. از خودم خجالت کشیدم و با خودم گفتم: این درسی باشد تا بازی هایی را که بلد نیستم در آن شرکت نکنم.

عادل سلیمانی، 13ساله، روانسر، 11/72.


حمید رضا محبی

آن روز بهترین روز دنیاست که ...(2)

7.

     من دوست دارم خیلی خوب درسم را بخوانم و در رشته ی ریاضی شرکت کنم. بعد در المپیاد ریاضی رتبه ای بدست بیاورم و افتخاری برای کشورم باشم. می خواهم به دانشگاه بروم و دانشجوی عالی و باسوادی بشوم. من دوست دارم مرد دانشمند بزرگی شوم و مسایل سخت علمی را حل کنم. همچنین دوست دارم همراه یک عده فضانورد به اوج آسمان ها بروم. در کرات دیگر فرود بیایم و با موجودات فضایی صحبت کنم. با آنها دوست شوم و در کنارشان عکس بگیرم. همین طور علاقه دارم همراه با گروه های هوایی و دریایی به کشف راز مثلث برمودا بپردازم و آنگاه در نهایت غرور و افتخار با روزنامه نگاران صحبت کنم. دوست دارم به دانشجویان درس بدهم تا کشور ما کشوری علمی و خودکفا باشد و فقر و بیسوادی در آن ریشه کن شود. آن روز بهترین روز دنیاست که من به آرزوهایم برسم.

مرتضی ستاری، پنجم دبستان، ملایر. 

 

8.

      آن روز بهترین روز دنیاست که من برای یک بار هم که شده دیداری دیگر با پدرم داشته باشم. زیرا من پدر خود را سه سال پیش بر اثر یک سانحه ی موتورسیکلت از دست دادم. آری ! من دوست دارم او را با چهره ای که بر اثر کار زیاد دانه های درشت عرق بر آن نشسته بار دیگر ببینم. لحظه هایی را که پدرم مرا صدا می زد تا به آغوشش بروم فراموش نمی کنم. او همیشه می گفت وقتی تو به آغوشم می آیی سختی و خستگی کار از تنم بیرون می رود. می خواهم دوباره حرف هایش را بشنوم. وقتی خواهرم که سه سال از من بزرگتر است بر روی سرم داد می کشید که این مسئله را غلط حل کرده ای پدرم می گفت: فرزندانم، همیشه در مشکلات زندگی چه در مسایل درسی و چه در مسایل روزمره باید با وحدت و آرامش آنها را حل کنید. آری ! می خواهم دوباره ببینمش. وقتی که با دست های پینه بسته و پر از مهر و صفایش گلدان ها و درخت های کوچک باغچه مان را آب می داد. زیرا همه ی اعضای خانواده و دوستان و بستگان ما می دانستند که او عاشق زیبایی و عاشق گل و درخت است. ولی حالا که او نیست مادرم بجای او کار هر روزش را انجام می دهد. حالا چگونه جای خالی او را در خانه ببینم؟ آری ! بهترین روز دنیا روزی است که من دوباره پدرم را ببینم. اگر چه می دانم تحقق این آرزو امکان ندارد.

فرانک احمدی، 12ساله، کرمانشاه.

 

9.

     من آرزویی دارم که شاید هیچکس این آرزو را نداشته باشد. من دوست دارم پشت مردمک چشم خود یک کره ی زمین داشته باشم که نام همه ی کشورها بر روی آن نوشته شده باشد. حتما" می پرسید چرا؟ برای این که گاهی معلم ها در درس ها اشتباه کوچکی می کنند. البته این اشتباه ها بیشتر در درس جغرافیا اتفاق می افتد. به همین علت من    می خواهم یک کره ی زمین در پشت مردمک خود داشته باشم تا وقتی معلم نام کشوری را اشتباه گفت من آن اشتباه را تصحیح کنم. و آن روز بهترین روز دنیاست که من به این آرزوی خود برسم.

لیلا عباسی، پنجم دبستان، ملایر.

 

10.

     آن روز بهترین روز دنیاست که من پدر بشوم و بچه هایم را به پارک ببرم. بعد در یک روز تعطیل خانواده ام را به دیدار مادر پیر و خواهرم ببرم. سپس با مادر پیرم که رنج دنیا را کشیده و خواهرم و خانواده ام به خانه ی ما برویم.

روزبه اسدیان، سوم دبستان، کرمانشاه.

 

11.

     آن روز بهترین روز دنیاست که من در باغچه ی حیاط خودمان یک درخت مو بکارم. آن درخت آنقدر بزرگ شود که شاخه هایش به خانه ی همسایه آویزان شود و آنهایی که می خواهند از این درخت انگور بچینند و بخورند.

معصومه رمضانی، پنجم دبستان، ملایر.

 

12.

     بهترین روز دنیا برای من روزی است که در خانه ی ما صلح و صفا و آرامش وجود داشته باشد، و همه با هم دوست و صمیمی باشند. زیرا در خانواده ی ما همیشه برای هر چیز کوچکی بر سر من می ریزند و مرا می زنند.

زهرا حیدریان، اول راهنمایی، کرمانشاه.

 

13.

     بهترین روز دنیا روزی است که پدرم بیکار نباشد. وقتی که به خانه می آید با مادرم دعوا نکند و او را کتک نزند. وقتی که ما گریه می کنیم و از ترس می لرزیم به طرف ما چوب یا سنگ پرت نکند. بهترین روز دنیا روزی است که ما یک خانه ی کوچک برای خودمان داشته باشیم و دیگر مجبور نباشیم هر سال یک خانه اجاره کنیم. اگر پدرم کار کند می تواند برای من و برادرها و خواهرهایم لباس نو و تمیز بخرد. می تواند پولی پس انداز کند که یک خانه ی کوچک بخرد. آن وقت او دیگر عصبانی نمی شود و به ما لبخند می زند. برای من کفش و برای خواهرانم عروسک می خرد. یا از میوه هایی که تازه به بازار آمده می خرد و برایمان می آورد. اگر پدرم بیکار نباشد وقتی که به او می گویم یک بستنی برایم بخر گوشهایم را نمی کشد، طوری که ساعت ها درد بکند. بهترین روز دنیا روزی است که خواهر بزرگ من مجبور نباشد کفش های کهنه ی مادرم را بپوشد و من کفش های کهنه ی خواهرم را که دیگر برای او کوچک شده. خلاصه بهترین روز دنیا روزی است که ما هم بتوانیم مثل افرادی که زندگی خوبی دارند، راحت زندگی کنیم.

مسلم م. ، هشت ساله، کرمانشاه.


حمید رضا محبی

آن روز بهترین روز دنیاست که ... ( 1 )

به نام خدا

 

 

آن روز بهترین روز دنیاست که ... 

     مجموع نوشته های پیوستی حاصل انتخابی از مسابقه ای با عنوان « آن روز بهترین روز دنیاست که ... » است که در آبان 1371 در کرمانشاه و استان های همجوار از سوی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان کرمانشاه برگزار کردیم. آثار برگزیده در مجموعه ای گردآوری و از سوی شورای کتاب کودک به عنوان اثر برگزیده سال 1371 در زمینه ی نوشته های کودکان و نوجوانان معرفی گردید.

 

حمیدرضا محبی

  

1.

بهترین روز دنیا روزی است که من بتوانم یک مسابقه ی بزرگ مهربانی بر پا کنم و مهربان ترین پدر و مادر دنیا را به عنوان برنده انتخاب کنم و دستور دهم یک کیک هزار کیلویی درست کنند و آن را به آن پدر و مادر جایزه بدهم. بهترین روز دنیا روزی است که من قدرتی داشته باشم و دستور دهم تا گرانفروش های دنیا را مجازات کنند. تبعیض نژادی را از بین ببرم و اعلام کنم که سیاهان و سفیدها برابرند و هر کس که مخالف باشد او را اعدام کنم. ولی افسوس که چنین قدرتی ندارم.

فاطمه امجدیان، دوم راهنمایی، کرمانشاه.

 

2.

من آرزو دارم وقتی خانه مان به بندرعباس رفت به کنار دریا بروم و روی تخته سنگی بنشینم و به پرواز پرنده های دریایی نگاه کنم و در آن لحظه آرزو کنم که ای کاش من نیز پرنده ای بودم و همیشه روی دریا پرواز می کردم. اما افسوس که من آن پرنده نیستم. پس بر می گردم و آرزو می کنم که ای کاش من ماهی سرخ کوچکی بودم که همیشه برای ادامه ی زندگی خودش به دریا احتیاج دارد و بدون دریا از بین می رود. ای کاش من آن ماهی بودم که یک لحظه هم از دریا دور نیست. ولی ماهی شدن سخت است. چون کوسه ها و جانوران دیگری که در دریا زندگی می کنند مرا خواهند خورد و دیگر نخواهم توانست همیشه در میان دریا باشم. ماهی باید سختی هایی را تحمل کند. اما آیا من قدرت دارم که این سختی ها را تحمل کنم؟ پس اگر نمی توانم باید آرزویی کوچکتری بکنم. آرزو دارم قایق چوبی کوچکی باشم که در دریا شناور است و کسانی را که می خواهند دریای زیبا  را تماشا کنند به وسط دریا ببرم تا زیبایی ها را ببینند و از آن پند بگیرند. اما اگر باز هم نمی توانم قایق چوبی باشم آرزو می کنم کودک کوچکی باشم که در کنار دریا مشغول بازی است و با پرنده ها و ماهی های دریایی بازی می کند و زیبایی های دریا را از دور تماشا می کند و از این همه زیبایی درس زندگی   می گیرد.

فاطمه مالمیر، دوم دبستان، نهاوند.

 

3.

یک روز بهاری مادربزرگم مریض بود. او می نالید و من هم برایش ناراحت بودم. کنار پنجره نشسته بودم و به مادربزرگم فکر می کردم که چگونه باید خوب شود؟ من همیشه این آرزو را داشتم که مادربزرگم خوب شود. وقتی او ناله می کرد من به گریه می افتادم. این مادربزرگ برای من خیلی خوب بود و من او را خیلی دوست داشتم. هر روز مادربزرگم می نالید و من در کنار پنجره می ایستادم و گریه می کردم. فصل بهار بود. همه گنجشکها در آسمان پرواز  می کردند. یک روز بهاری مادربزرگم را بردند به بیمارستان. من برای او دلتنگ می شوم و بهترین روز دنیا برای من روزی است که مادربزرگم خوب شود.

فاطمه رحمانی، سوم دبستان، روانسر.

 

4.

    چشم پدربزرگم هشت سال پیش بر اثر بیماری نابینا شده. مادرم سه سال است که قهر کرده و بر نمی گردد. آن روز بهترین روز خواهد بود که پدر و مادرم با هم آشتی کنند و چشم پدربزرگ هم خوب شود تا زندگی خوب ما را که در کنار هم هستیم، ببیند.

آران.س، سوم دبستان، کرمانشاه.

 

5.

     هر روز پدرم برای پیدا کردن کار از خانه بیرون می رفت. او خیلی سعی می کرد، اما کاری پیدا نمی کرد. وقتی به خانه بر می گشت با نگرانی نگاهی به ما می کرد و آهی می کشید. من که چیزی از موضوع نمی دانستم بی خیال توی حیاط خانه بازی می کردم و نمی فهمیدم چرا پدرم ناراحت است. چرا آنقدر غمگین است؟ او به روی خودش  نمی آورد که کار ندارم و پول هم نداریم. طوری رفتار می کرد که انگار مشکلی ندارد. ولی از چشمانش معلوم بود که دورغ می گوید. برای همین همیشه یک گوشه اطاق می نشست و سرشر را روی زانویش می گذاشت. مادرم وقتی برایش چای می ریخت به او می گفت غصه نخور، کاری پیدا می کنی. پدر با ناراحتی سری تکان می داد و جواب    می داد: انشاءاله. من که از حرف پدر و مادرم چیزی نمی فهمیدم به برادرم می گفتم : چرا پدر آنقدر ناراحت است؟ برادرم می گفت: من از کجا بدانم خورشید خانم! اما حالا می فهمم که ناراحتی پدرم چیست .

     غم دیگر من این است که با هر کسی دوست می شوم او با من دوست نمی شود. بعضی بچه ها حتی با من هم حرف نمی زنند و من که نمی دانم چرا بچه ها با من این رفتار را دارند به خانه می آیم. آن روز بهترین روز دنیاست که پدرم کار خوبی پیدا کند . بچه ها هم با من دوست شوند.

زلیخا اسکندری، اول راهنمایی، کرمانشاه.

 

6.

     آن روز بهترین روز دنیاست که صبح وقتی از خواب بیدار می شوم و برای بازی با بچه ها به گوچه می روم بجای زباله ای که همسایه مان روی پله های خانه شان می گذارد گل گذاشته باشند. و بچه هایی که توی کوچه بازی می کنند بجای این که به گل ها صدمه برسانند آن ها را دوست داشته باشند و فقط به گل ها نگاه کنند. آن روز بهترین روز دنیاست که وقتی از خانه بیرون می روم گنجشکان را ببینم که دانه می خورند. به آنها نزدیک شوم. اما هیچکدام فرار نکنند و از بچه ها نترسند. دوست دارم خیابان ها را خلوت، آسفالت شده، پرگل و تمیز ببینم. همه ی مغازه ها مرتب و تمیز باشند. به یکی از مغازه ها بروم یک پیراهن برای تولد خواهرم انتخاب کنم و قیمت آن را بپرسم، صاحب مغازه به من بگوید که قیمت آن پیراهن 100 تومان است. به جاهای دیگر که می روم و چیزهای دیگری را که قیمت می کنم، همه ارزان باشند. پیراهن و جوراب را برای تولد خواهرم ببرم و وقتی که به خانه رسیدم آن را با کاغذ کادو جلد بگیرم.

گلنوش فتاحی، 9ساله، کرمانشاه.


حمید رضا محبی

من یک گل آفتاب گردان هستم!(2)

      

  

 

    

 


حمید رضا محبی